تبليغاتX
اسکل(انجمن سری کارشناسان لایق)


تو گفتی اسکلان استاده اندی    زبان با مردمان بگشاده اندی

اسکلوکس

نامردا عجب تهمتی زدن! تجاوز به یک زن فضایی کم جرمی نیست. کم کمش آدم ۲۰ سال آب خنک می خوره. ولی من به پاک بودن خودم مطمئنم و از چیزی نمی ترسم. اربابیران گفت:"من پشتتم. خواستی یه کاری می کنم نری زندان." ولی من بهش گفتم تو رییس جمهور یک کشوری و نباید تو کارمن مداخله کنی. فردا پس فردا پشت سرت حرف درمیارن که پارتی بازی کردی.

چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی   بباید زدن سنگ را بر سبوی

اگه سیاوش از آتیش رد شد و نسوخت، منم بی گناهیم اثبات می شه!

راستش تو خود ایران زیاد بهم گیر ندادن. چون حکومت کیهانی ایران اصولا گیر نیست! ولی امان از آمریکا! از وقتی پاپ رییس جمهور آمریکا شده به همه چی گیر می ده! دیروز پاپ جرج بوش دوم از هاوس پاپی اعلام کرد که من باید بازداشت بشم. نیروهای اِف بی آی ریختن دستگیرم کردن و بردنم دادگاه تفتیش عقاید نیویورک! من در نخستین اقدام از مقام دبیر کلی سازمان ادب کناره گیری کردم تا سازمان با نبود من به هم نریزه.

پاپ جرج بوش دوم

دادگاه تفتیش عقاید نیویورک نخست اعلام کرد که من باید در میدان شهر و به شیوه ی سده های میانه سوزانده شوم تا روحم بخشوده شود! ولی با فشار دیگران کوتاه اومد و رای به زندانی شدن من داد. ولی همون جور که پیش بینی می کردم هیچ زندانی در کره ی زمین حاضر به زندانی کردن من نشد! آخه من کم کسی نبودم و همه می دونستن من چه خدمتی به همه کردم و باورشون نمی شد همچین کاری با سیاره بانو کرده باشم. پس از دو روز سرانجام یک زندان در پاناما حاضر به نگهداری بنده شد. نام زندان "آوار" بود که همان طور که از نام آن بر می یاد همه ی مشکلات رو سر آدم آوار می شد! این آخرین جایی بود که زندانیای خلافکاری رو که هیچ جا قبولشون نمی کردن قبول می کرد! آوار معروف بود که هیچ کس ازش زنده بیرون نمی رفت. همه ی جانی ها و خلافکارهای بین المللی توش زندانی بودن. نکته ی جالب این زندان این بود که هیچ نگهبانی نداشت! یعنی قبلا داشت ولی از بس زندانیا آشوب می کردن و خطرناک بودن که دیگه هیچ کی نداشت بیاد داخل! چند سال بود که اداره ی محوطه ی داخل زندان به خود زندانیا واگذار شده بود و زندانیا اجازه داشتند داخل محوطه ی خود زندان هر کاری که می خوان بکنند. سلول ها را تمیز کنن؛ غذا بپزند؛ دعوا کنن! و... خلاصه مصداق واژه ی هتل بود ولی از نوع خطریش! در بیرون از محوطه ی زندان دیوارها و درهای امنیتی وجود داشت که نگهبانان آماده بودند با نخستین حرکت، کسی را که سعی کنه از حفاظ خارج بشه گلوله باران کنن. واسه همینم هیچ کس فکر فرار هم به سرش نمی زد!

یک زندانی خطرناک در آوار

درون زندان آوار

وای! بچه ها الان من تو محوطه زندانم! چه خوفه! همه قلدرن. خوب بود لانچیکومو میوردم! بگی بالا چشت ابروه خشتکتو می کشن سرت! دارم تو یه راهروی نیمه تاریک قدم می زنم. از جلوی چند تا سیاه هیکلی که رد می شم می رسم به یه دیوار سیمانی که روش با اسپری یا خون قرمز! این شعر رپ از امینم نوشته شده:

اینجا تگزاسه یعنی استیتی که!

آل ده تینگز دت یو سی مایه ی تحریکه!

تحریک روحت تا تو گاربیج دونی!

می فهمی یو هم آدم نیستی یه اسکل بودی!

اینجا همه وُلفن می خوای پاشی مثه اسکل

بذا چشو گوشتو آی وا کنم ای تپل!

اینجا اِل اِیه لعنتی شوخی نیستش

خبری از کُک و نوشابه ی پپسی نیستش!

اَه اَه! خیلی از این جور نوشتن بدم می یاد. اینو امینم از استاد رپ فار هیچکس کپی کرده و توش کلی فارسی مالیده. اینجور نوشتن تو آمریکا رایج شده که ملت کلی از کلمات فارسی در انگلیسی استفاده می کنن و می گن کلاس داره! مثلا به جای اُکِی می گن بسیار خوب یا به جای توریسم می گن گردشگری! به اینجور نوشتن هم می گن انگلیپ۱ (انگلیسی پارسی). این به نظر من درست نیست. این خارجیا یا باید کلا انگلیسیو ببوسنن بذارن کنار و عین آدم فارسی حرف بزنن یا اینکه این همه به زبونشون ضرر نزنن!

۲ ماه بعد!

نه! دو ماهه که من تو این مخروبه زندانیم. ۱۱ کیلو لاغر شدم!  بیشتر وقتمو به ورزش و نوشتن اختصاص دادم. تو همین مدت چند تا کتاب هم نوشتم که اگه بشه از زندان آزاد شم می دم چاپشون کنن. کتاب هایی که نوشتم درباره ی داستان زندگی یک پسر نوجوان به نام هری اسکل هست که در شهر سبزسیتی به مدرسه ی اسکلاتز راه پیدا می کنه. کتاب هایی که نوشتم ایناس

هری اسکل و سنگ اسکل

هری اسکل و تالار سبزوار

هری اسکل و زندان آوار!

هری اسکل و جام جهانی

هری اسکل و فرمان سیمرغ

هری اسکل و شاهزاده ی بی رگ

هری اسکل و یادگاران تَرک

الان دارم آخرین صفحه ی کتاب هفتم هری اسکلو می نویسم که یهو یه زندانی کت و کلفت آمریکایی به دخمه ی من می یاد و کاغذپاره ای رو به سویم پرتاب می کنه! نه! باورکردنی نیست! جیم شیش لول بند منو به مبارزه دعوت کرده. اگه بگم نه که بی احترامیه. اگرم برم که فاتحه‌م خوندست! پس چی کار کنم؟!

شبو با هزار فکر و خیال سر می کنم و بامداد از خواب می پرم. خنکای صبحدم مرا به سوی آینده ای نامعلوم فرا می خواند. آخرین وصایای خود را می نویسم و به سوی میدان راهی می شم! رینگ مسابقه در حیاط زندان و در هوای آزاد است. درهمان آغاز ورود اولین مشت را به سویم روانه می کند و دفاع می کنم. ناگهان گردباد می شود و همه ی زندانیان به آسمان خیره می شوند. یک کیهان پیما در بالای رینگ پیدا شده و مرا نجات می دهد! مااااا! باورم نمی شه! دوستم مریخ زاده است! می گه می برمت مریخ تا دست هیچ کی بهت نرسه.

رهایی از زندان آوار

هادیران در مریخ

چند روزی هست که اومدم مریخ. اوضاع اینجام همچین تعریفی نداره. اکسیژن کمیاب شده و طرح سهمیه بندی اکسیژن هم راه به جایی نمی بره! همه کارت دریافت اکسیژنشونو می فروشن! غذاهاشم همش تکراریه. چون تو مریخ کلاً یک نوع میوه بیشتر کشت نمی شه و اونم اسکل زمینیه. اسکل زمینی از میوه های مقاوم زمینی هست و وقتی در مریخ کاشته می شه اونقدر اسکله که فکر می کنه رو زمینه و سبز می شه!

اسکل زمینی

تو رستوران ناب شعبه ی مریخ مشغول صرف اسکل پلو هستم که آیت الله مریخی سیارکی را می بینم و سلام می کنم! تلویزیون زمین تی وی۲ داره اخبار زمینو پخش می کنه. یهو لقمه اسکل پلو می پره تو گلوم! در خبرهای فوری اعلام می شه که سیاره بانو اعتراف کرده که هادیران بی گناهه و دادگاه نیویورک هادیران را آزاد اعلام می کنه! یه قلپ آب اسکل زمینی می رم بالا و فریاد می زنم جونمی جون. ایران!!! اینجانب با اولین پرواز مریخ-سبزوار برمی گردم زمین!

پایان ماموریت های غیرممکن 

 

ا. انگلیپ کوتاه شده ی انگلیسی-فارسی یا English Persian است. آن را Englip نیز می نویسند.

2. زمین تی وی (Zamin TV) شبکه ی ماهواره ای زمین است که صدای جمهوری کیهانی ایران را به آن سوی کهکشان راه شیری هم می رساند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  | 



هیچوقت توی عمرم تا این اندازه نترسیده بودم. حتی اونموقع که دوباره "اسکل" رو سرپا کردیم و دشمن میخواست ترورمون کنه.

روزنامه اول

روزهای اول توی بند ۲۰۹ ما رو توی یک سلول جدا و بسته گذاشتن. نه کسی رو میدیدیم و نه کسی از وجود ما خبر داشت. و همه نگرانیمون این بود که شاید هیچوقت در زمین نفهمند که ما دستگیر شده ایم و به کمک نیاز داریم. اما بعد از یک هفته دوتا روزنامه برامون آوردن که اولی به نام صبح سیارک بود و چاپ خودشون بود و دومی ایران امروز بود چاپ تهران. گرچه خوندن صبح سیارک به زبون سیارکی سخت بود اما هادیران از پسش بر اومد. لاقل میشد امیدوار بود که تو زمین میدونن ما کجاییم.

ایران امروز

اما دیوونه ها عکس ما رو با چشم بند چاپ کرده بودن! بالاخره بعد از اینکه فهمیدیم زمینیا میدونن ما کجاییم ما رو بردن قاطی زندونیا. اونجا بود که فهمیدیم بند ۲۰۹ مخصوص زندانیای سیاسیه! تعدادی از دانشجوهای زندانی ما رو که دیدن از خوشحالی سر از پا نمیشناختن اما آروم که شدن شروع کردن به گریه! انگار تازه فهمیده بودن ژوبین ظالم تر از این حرفهاست!

البته زندان اطلاعات خوبی هم به ما داد و ما اونجا حتی یک کنیزک فضایی رو از نزدیک دیدیم که بازداشت بود:

کار جالبی که اونا میکردن این بود که هرروز به ما ایران امروز میدادن تا بخونیم و ما اطلاعات زیادی ازش کسب میکردیم و امیدوار میشدیم:

باید بگم ما از همون اول به دست داشتن آمریکاییها تو این ماجرا شک داشتیم چون صدای صحبت انگلیسی رو از دفتر زندان میشنیدیم اما این عکس که تو ایران امروز چاپ شد شکمون رو به یقین تبدیل کرد:

درست یک ماه بعد از زندانی شدن ما بود که صداهایی از بیرون زندان شنیدیم که اول نامفهوم بود اما نزدیک که شد میشنیدیم که عده ای بیرون زندان میگفتن: "زندانی فضایی آزاد باید گردد" دانشجوها فورا به ما گفتن این مردم سیارک هستند که شورش کردند در همین حال ما هم داخل زندان شورش کردیم. همه مامورها رو خلع سلاح کردیم ولی کلید زندان رو پیدا نکردیم. داشتیم نا امید میشدیم که یهو در باز شد و ما قامت سیاره بانو رو دیدیم که داره به ما نزدیک میشه. هادیران یهو در رفت پشت من و گفت این الان به من تجاوز میکنه! اما سیاره بانو با آرامش اومد جلو هادیران و شکم بالا اومده اش رو نشون داد و گفت: حالا که خودت میخوای بری برو. اما این بچه تنها یادگار من از توئه!!! هادیران با وحشت به من نگاه میکرد. غیر قابل باور بود اما معجزه عشق مارو نجات داده بود!

بیرون زندان بلبشویی بر پا بود. همه چیز به هم ریخته بود که یهو ما کیهان پیمای سیاره بانو رو دیدیم که کلیدشو داده بود به ما. در همین حال تیم نجات هم به ما ملحق شد و ما با حداکثر سرعت از اونجا در رفتیم.

موقع ورود به ایران هم استقبال خوبی از ما شد اما هادیران هنوز تو فکر سیاره بانو و فرزند نا خواسته اش بود

تقریبا همه چیز خوب پیش رفته بود که صبح روز بعد هادیران که روزنامه غرب متمایل به آمریکا دستش بود اومد تو و من باورم نمیشد چی میدیدم!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل اربابیران  | 



اسکل ها در ماموریت غیرممکن

"این ماموریت غیرممکن است!" این حرفی بود که همه به من و اربابیران می گفتند. ولی ما اراده ی راسخ داشتیم تا به قلمرو ناممکن ها وارد شویم. ما تا کنون کارهای عجیب بسیاری انجام داده بودیم از جمله فتح مریخ. پس رفتن به دوردست ها آنچنان هم دور از عقل نیست. ولی خودمونیما خدایی خیلی خطرناکه!  

صبح روز چهارشنبه من و اربابیران در پایگاه فضایی بیهقی۱ سبزوار حاضر شدیم و افراد زیادی برای خداحافظی آمده بودند از جمله رییس جمهورهای کشورهای گوناگون و دانشمندان و بزرگان ایران که با چشمانی از تعجب باز ما را هاج و واج می نگریستند و بدرود می گفتند. من و اربابیران هم برای آخرین بار برایشان دست تکان دادیم و درون فضاپیما شدیم. شمارش معکوس برای پرواز آغاز شد و سازمان کیهانی پیمایی ایران (سکا)۲ پرواز ما را به جهانیان اعلام کرد.

کیهان پیمای ما

حالا نزدیک ظهر است به وقت زمین! و من با دیدن سیاره ی مریخ رفتم تو فکر. ای خدا یادش بخیر! انگار همین دیروز بود که برای نخستین بار مریخو فتح کردیم! اربابیران که خوب می دونه تو مخم چی می گذره می گه: بازم داری به این سیاره فکر می کنی؟ تو خودت صد بار زیروروش کردی ولی اونجا اثری از حیات نیست! من قبل از رفتنت بهت گفتم! این سیاره متروکست...

پایگاه فضایی در سبزوار

یادش بخیر! من اولین انسانی بودم که پام به مریخ رسید! سال ۲۰۱۵ بود که من رفتم مریخ! همه ی برنامه های تلویزیونی جهان برنامه سفرمو پوشش خبری دادن. این اولین جمله ای بود که وقتی پام به خاک رسید گفتم و از تلویزیون های جهان پخش شد:

هادیران در مریخ

با رسیدن به کمربند سیارک ها موتورهای ضد ماده رو روشن می کنیم و با سرعتی نزدیک به نور به راهمان ادامه می دهیم. نزدیکیای سیارک پ-۱۹۸ رسیدیم. حس عجیبی دارم. محیط خیلی مشکوک می زنه! اربابیران هم همین نظرو داره. می گه اینجا چه سوت و کوره، که یهو یه ناوگان بزرگ کیهانی جلومون ظاهر می شه و ما کف می کنیم. اصلا از همون اولشم نباید به این فضایی ها اطمینان می کردیم. انگار واسه جنگ اومده بودن! ولی نه! ما را بردن کاخ سبزآبی. پادشاه سیارک پ-۱۹۸ که ژوبین بزرگ نام داشت به پیشوازمان آمد و با درودی گرم از ما پذیرایی کرد. خیالمان راحت شد که اینها برای وصل کردن آمده اند نه برای فصل! اربابیران داشت هلوی سیارکی رو پوست می کرد که بخوره. منم چشمم به در و دیوار سبز رنگ کاخ بود. جداً شگفت آور بود.پر از گل و گیاه آبی که رو سقف رشد کرده بود.

داستان داشت خوب پیش می رفت که ژوبین پادشاه حرف کنیزکان فضایی رو کشید وسط که ما سرخ شدیم. هی ازون اصرار و از ما انکار. کمکم جمع بزرگان داشتن داغ می کردن و ما رو بد نگاه می کردن. مثله اینکه رد پیشنهاد به منزله ی بی احترامی به اونا بود. ژوبین پادشاه گفت: دخترم سیاره بانو از هادیران خوشش اومده! اول اونا برن بیشتر با هم آشنا شن بعدشم یه دختر دیگم از اربابیران خوشش اومده!

سیاره بانو

 یعنی چی؟ من نمی خوام. عجب گیری افتادیما.  بلند گفتم: نه! خیلی بهشون برخورد. اربابیران در گوشم گفت: کارت ساختست من به یه بهونه ای میرم تو طیارمون! تو هم هر جور تونستی بیا. اینجا جای موندن نیست.

اربابیران از ژوبین اجازه خواست تا برای آوردن یک سوغاتی زمینی به فضاپیما برود و برگردد. من تنها موندم با هزاران چشم منتظر!هر چی گفتم نه، من زن و بچه دارم. متاهلم. پادشاه گفت: نه! این سیاره بانو خیلی خاطرخوات شده! گفتم: جداً! جون من بی خیال شو! اصلا من نازی رو طلاق نمی دم! ای خداااا!!! عجب گیری افتادیما...

 منم پاشدم که دست به سرشون کنم و در برم که با اشاره پادشاه چند تا غول سبز بی شاخ و دم یقمو گرفتن و بردنم انداختن تو یه اتاق و در رو روم قفل کردن. خدا بیامرزم!دیدم یه موجود سبز رنگ قد بلند با موهای طلایی و چشمان درشت رو تخت یه وری خوابیده! رفتم نشستم رو صندلی. گفتم: ببین. بذار همین حالا روشنت کنم! من با تو نمی خوام...! لبخندی زد و از رو تخت پاشد و با ناز اومد طرف من. آقا منو می گی خیس عرق! گفتم الان این زنیکه فضایی بی شعور به ما تجاوز می کنه! ولی اومد جلو روم وایستاد. گفتم: تو رو خدا! شما مگه اینجا قحطی مرد دارین! نوک انگشتاشو زد به سینم و گفت: زی ی ی! گفتم: نه حالا جدی چرا من؟! بی خیال نمی شی؟! دوباره دست زد و گفت: زیزززی ززز! گفتم: چی می گی؟ زبون پارسی هم حالیت نیست؟ تو دیگه چه جونوری هستی! دوباره انگشتشو کشید به سینم و گفت: زی زی زززیززز! گفتم: اصلا به درک! مرگ یه بار شیونم یه بار! حالا شما چه طور با هم حال می کنین؟! انگشتو زد و گفت: زیززززییزززز ززززز زی ززز...!

یهو پریدم هوا. اَه! ای دل غافل! از اون موقع داشته ازمون سواستفاده می کرده حالیمون نبوده!

سریع دویدم سمت پنجره. بازش کردم دیدم اربابیران با نیش باز تو فضاپیما نشسته! سریع گفت: بپر بالا. تو راه هی می خندید! گفتم: کوفت! نخند!

گازشو گرفتیم و با سرعت برق و باد راه افتادیم. نیروهای ژوبین سر رسیدند و دور تا دورمونو محاصره کردن. ما درو باز کردیم و دستامونو بردیم بالا! و خودمونو تسلیم کردیم. آخه ما فقط دو تا بودیم و نمی تونستیم از پس اون همه فضایی بر بیایم.

بعد ما را بردن به یه زندان ترسناک و در بند ۲۰۹ زندانی شدیم...

۱. پایگاه فضایی بیهقی بزرگترین پایگاه فضایی زمین است و ۹۰٪ پروازها به فضا از این پایگاه انجام می شود.

۲. سازمان کیهان پیمایی ایران "سکا" بزرگترین سازمان در نوع خود است و از سازمان فضایی ناسا در آمریکا خیلی خوفتر است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

آمریکایی ها و فضایی ها

عکس العمل آمریکا و غربی ها نسبت به بازداشت ما در سیارک پ-۱۹۸

زن زیبای سال!

آیا اربابیران و هادیران زنده از دست ژوبین به در خواهند رفت؟

آیا زندانیان بند ۲۰۹ می توانند کمکی برای حل این مشکل بکنند؟

خواهیم دید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  | 



و آنگاه کسانی در غرب پدیدار میگردند حال آنکه کاسه و کوزه جمع نموده [اند] زیر بغل [گرفته] ندای آه و آه سر میدهند و میروند

نصرت المدارس (۱)

هفته پیش داشتم با رئیس دفترم نامه های رسیده رو یه نگاهی مینداختم که دیدم یه نامه از سیارک پ-۱۹۸ رسیده. فوری بازش کردم و خوندمش. دیدم از طرف سلطان اون سیارکه و به زبان پارسی-سیارکی (۲) نگاشته شده. از ما درخواست کرده بود بیایم اونجا و مشکلات مداریشونو با سیارک بغلی حل کنیم و در مقابل ۷ تا کنیز فضایی هدیه بگیریم. اینو که خوندم حالم به هم خورد. اولا که اونا عضو ادب نبودن. ثانیا که من با برده داری مخالفم ثالثا حتی اگه مخالف نبودم کی رغبت میکنه بره سمت یه جونوری که ۸ الی ۲۸ تا چشم داره و ۱۴ تا پا و ۷ تا...؟!! با این حال فوری زنگ زدم به هادیران و گفتم چیکار میکنه؟ اون هم گفت با اینکه اقدامش توهین آمیزه اما ما وظیفه داریم بهشون کمک کنیم. برای همین دستور دادیم مقدمات سفر انجام بشه.

در عین حال عکس العمل هایی که دیدیم هم جالب بود. اولش غربی ها که حسابی سوخته بودن تا دو سه روز انگشت به.. به.. دهن موندن. اما بعدش ما رو مسخره کردن که شما میخواین بدون مطالعه و هول هولکی این کارو بکنین مثل همه کاراتون.

خوب البته ما نتنها با مدرک ثابت کردیم کار ما مطالعه شده است بلکه نخبگان خودی هم از ما حمایت کردند.

البته از اونجا که کوردلان غربی قانع نمیشدن و علاوه بر غیر کارشناسانه بودن اتهام منفعت طلبانه بودن این سفر رو هم به ما میزدن جوانان ما بار دیگر مشت های خود را روانه دهان و دماغ و سایر نقاط حساس دشمن کوردل کردند.

در همین میانه بود که به ما خبر رسید پایگاه فضایی ما در سبزوار آماده پرتاب ما به فضا شده که خبر بسیار خوبی بود.

اما از اون مهمتر این بود که مایکی هم از ما حمایت کرد.

*** در آینده چه میشود؟!

*** آیا اربابیران و هادیران به سلامت به سرزمین ناشناخته قدم میگذارند؟؟؟

*** آیا دستشان به کنیزکان فضایی میرسد؟

*** همه اینها را در خاطره بعدی بخوانید...

پانویس

--------------------------------------------------------------------------------------------

(۱) نصرت المدارس یا همان نوستراداموس یک پیشگوی ایرانی "اسکل" بود که توسط اروپایی ها دزدیده شد تا برای آنها پیشگویی کند. آنها پس از آن هویت وی را تغییر دادند.

(۲)زبان پارسی-سیارکی یک لهجه غلیظ از فارسی است که در سیارکهایی دورتر از ۷۳۱/۸۹۱ سال نوری تکلم میشود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل اربابیران  |