تبليغاتX
اسکل(انجمن سری کارشناسان لایق)


با پوزش فراوان به خاطر پیچاندن طولانی مدت! سرانجام انتظارها به پایان رسید و به روز کردم! از مریخ برگشتم. الان من بسیار خوشحالم. سرانجام پاک نهادی ما بر جهانیان اثبات شد!

ز اسکل های عالم هر که را دیدم غمی دارد دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

بزرگ اسکل اربابیران در پست پیشین مطالبی از بخش اول کتاب "تاریخ و حقایق اسکل" یا «اسکل نامه» نقل کرد. حالا نوبت من است تا نکات برجسته ی بخش دوم و سوم کتاب را بیان کرده و حقایق بیشتری را درباره ی اسکل به شما عزیزان پیشکش کنم.

 

کتاب اسکل نامه

قانون حمورابی:

یک اسکل باید لال، کر و کور باشد.

خلاصه قوانین:

یا آنچه اسکل می فرماید بپذیر یا بمیر.

راهکارهای اسکل برای نجات جهان:

یا همگی را اسکل می کنیم یا باز هم همگی را اسکل می کنیم!

دوستی اسکلانه:

تو اسکل بودی و ما در ره تو چو اسکل می نباشی بر سر تو

 

عشقولانه ی اسکل: 

عشقولانه اسکل

دل از جان می شود بس اسکلانه غم از دل می جهد بس عشقولانه

غریبانه، ضعیفانه، زمانه بسوی کوی تو پایم چلاقه!

 

حکایتی از اسکل، باب سوم:

اسکلی دیدم به عالم اسکلی بسته. دلش شاد و در بر هر حرص و طمع بسته. گفتمش به مهمانی ببو گلابی چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند و نشخوار همی کنند؟ گفت: هر که نان از عمل خویش خورد منت از بی سر و پایی نبرد 

سیستم عامل اسکل:

  1. مایکروسکل
  2. اسکلوکس

تپه های اسکل آباد

توضیح: تصویر تپه های اسکل آباد یکی از مشهورترین عکس های جهان است و به عنوان کاغذ دیواری پیش فرض مایکروسکل هم مورد استفاده قرار گرفته است.

در اینجای کار می رسیم به بخش سوم که مجموعه ای از نقل قول های اسکل های مشهور است.

پندهایی از بزرگ اسکلان تاریخ از دیروز تا به امروز

اگر اسکل نیستی پس منگل باش.

اسکلی تنها در عالم خیال وجود دارد.

یکی برای اسکل، اسکلی برای همه.

اسکل بودن یا نبودن مساله این است.

اگر می خواهی اسکل بمانی کودک باش.

دانش من به آنجا رسید که فهمیدم اسکلم.

هیچ نیرویی قوی تر از میل به اسکلی نیست.

قدرت اسکلی از لوله ی تفنگ شلیک می شود.

بشر در دو واژه خلاصه می شود: اسکل و منگل.

هر جا که اندیشه هست حتما اسکلی هم هست.

هر که بر اسکلی خود افزاید، بر اندوه خود می افزاید.

انسان در لحظه ی تصمیم گیری اگر اسکل باشد اسکل است.

سعی نکن که یک انسان موفق بشی، سعی کن یک انسان اسکل بشی.

چنان زندگی کن که وقتی فرزاندانت به اسکلی فکر می کنند، تو را به یاد بیاورند.

در جهان دو نیرو هست، اسکلی و سیاست. بیشتر اوقات اسکلی مغلوب سیاست شده است.

اسکلی بشر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  | 



تو گفتی اسکلان استاده اندی    زبان با مردمان بگشاده اندی

اسکلوکس

نامردا عجب تهمتی زدن! تجاوز به یک زن فضایی کم جرمی نیست. کم کمش آدم ۲۰ سال آب خنک می خوره. ولی من به پاک بودن خودم مطمئنم و از چیزی نمی ترسم. اربابیران گفت:"من پشتتم. خواستی یه کاری می کنم نری زندان." ولی من بهش گفتم تو رییس جمهور یک کشوری و نباید تو کارمن مداخله کنی. فردا پس فردا پشت سرت حرف درمیارن که پارتی بازی کردی.

چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی   بباید زدن سنگ را بر سبوی

اگه سیاوش از آتیش رد شد و نسوخت، منم بی گناهیم اثبات می شه!

راستش تو خود ایران زیاد بهم گیر ندادن. چون حکومت کیهانی ایران اصولا گیر نیست! ولی امان از آمریکا! از وقتی پاپ رییس جمهور آمریکا شده به همه چی گیر می ده! دیروز پاپ جرج بوش دوم از هاوس پاپی اعلام کرد که من باید بازداشت بشم. نیروهای اِف بی آی ریختن دستگیرم کردن و بردنم دادگاه تفتیش عقاید نیویورک! من در نخستین اقدام از مقام دبیر کلی سازمان ادب کناره گیری کردم تا سازمان با نبود من به هم نریزه.

پاپ جرج بوش دوم

دادگاه تفتیش عقاید نیویورک نخست اعلام کرد که من باید در میدان شهر و به شیوه ی سده های میانه سوزانده شوم تا روحم بخشوده شود! ولی با فشار دیگران کوتاه اومد و رای به زندانی شدن من داد. ولی همون جور که پیش بینی می کردم هیچ زندانی در کره ی زمین حاضر به زندانی کردن من نشد! آخه من کم کسی نبودم و همه می دونستن من چه خدمتی به همه کردم و باورشون نمی شد همچین کاری با سیاره بانو کرده باشم. پس از دو روز سرانجام یک زندان در پاناما حاضر به نگهداری بنده شد. نام زندان "آوار" بود که همان طور که از نام آن بر می یاد همه ی مشکلات رو سر آدم آوار می شد! این آخرین جایی بود که زندانیای خلافکاری رو که هیچ جا قبولشون نمی کردن قبول می کرد! آوار معروف بود که هیچ کس ازش زنده بیرون نمی رفت. همه ی جانی ها و خلافکارهای بین المللی توش زندانی بودن. نکته ی جالب این زندان این بود که هیچ نگهبانی نداشت! یعنی قبلا داشت ولی از بس زندانیا آشوب می کردن و خطرناک بودن که دیگه هیچ کی نداشت بیاد داخل! چند سال بود که اداره ی محوطه ی داخل زندان به خود زندانیا واگذار شده بود و زندانیا اجازه داشتند داخل محوطه ی خود زندان هر کاری که می خوان بکنند. سلول ها را تمیز کنن؛ غذا بپزند؛ دعوا کنن! و... خلاصه مصداق واژه ی هتل بود ولی از نوع خطریش! در بیرون از محوطه ی زندان دیوارها و درهای امنیتی وجود داشت که نگهبانان آماده بودند با نخستین حرکت، کسی را که سعی کنه از حفاظ خارج بشه گلوله باران کنن. واسه همینم هیچ کس فکر فرار هم به سرش نمی زد!

یک زندانی خطرناک در آوار

درون زندان آوار

وای! بچه ها الان من تو محوطه زندانم! چه خوفه! همه قلدرن. خوب بود لانچیکومو میوردم! بگی بالا چشت ابروه خشتکتو می کشن سرت! دارم تو یه راهروی نیمه تاریک قدم می زنم. از جلوی چند تا سیاه هیکلی که رد می شم می رسم به یه دیوار سیمانی که روش با اسپری یا خون قرمز! این شعر رپ از امینم نوشته شده:

اینجا تگزاسه یعنی استیتی که!

آل ده تینگز دت یو سی مایه ی تحریکه!

تحریک روحت تا تو گاربیج دونی!

می فهمی یو هم آدم نیستی یه اسکل بودی!

اینجا همه وُلفن می خوای پاشی مثه اسکل

بذا چشو گوشتو آی وا کنم ای تپل!

اینجا اِل اِیه لعنتی شوخی نیستش

خبری از کُک و نوشابه ی پپسی نیستش!

اَه اَه! خیلی از این جور نوشتن بدم می یاد. اینو امینم از استاد رپ فار هیچکس کپی کرده و توش کلی فارسی مالیده. اینجور نوشتن تو آمریکا رایج شده که ملت کلی از کلمات فارسی در انگلیسی استفاده می کنن و می گن کلاس داره! مثلا به جای اُکِی می گن بسیار خوب یا به جای توریسم می گن گردشگری! به اینجور نوشتن هم می گن انگلیپ۱ (انگلیسی پارسی). این به نظر من درست نیست. این خارجیا یا باید کلا انگلیسیو ببوسنن بذارن کنار و عین آدم فارسی حرف بزنن یا اینکه این همه به زبونشون ضرر نزنن!

۲ ماه بعد!

نه! دو ماهه که من تو این مخروبه زندانیم. ۱۱ کیلو لاغر شدم!  بیشتر وقتمو به ورزش و نوشتن اختصاص دادم. تو همین مدت چند تا کتاب هم نوشتم که اگه بشه از زندان آزاد شم می دم چاپشون کنن. کتاب هایی که نوشتم درباره ی داستان زندگی یک پسر نوجوان به نام هری اسکل هست که در شهر سبزسیتی به مدرسه ی اسکلاتز راه پیدا می کنه. کتاب هایی که نوشتم ایناس

هری اسکل و سنگ اسکل

هری اسکل و تالار سبزوار

هری اسکل و زندان آوار!

هری اسکل و جام جهانی

هری اسکل و فرمان سیمرغ

هری اسکل و شاهزاده ی بی رگ

هری اسکل و یادگاران تَرک

الان دارم آخرین صفحه ی کتاب هفتم هری اسکلو می نویسم که یهو یه زندانی کت و کلفت آمریکایی به دخمه ی من می یاد و کاغذپاره ای رو به سویم پرتاب می کنه! نه! باورکردنی نیست! جیم شیش لول بند منو به مبارزه دعوت کرده. اگه بگم نه که بی احترامیه. اگرم برم که فاتحه‌م خوندست! پس چی کار کنم؟!

شبو با هزار فکر و خیال سر می کنم و بامداد از خواب می پرم. خنکای صبحدم مرا به سوی آینده ای نامعلوم فرا می خواند. آخرین وصایای خود را می نویسم و به سوی میدان راهی می شم! رینگ مسابقه در حیاط زندان و در هوای آزاد است. درهمان آغاز ورود اولین مشت را به سویم روانه می کند و دفاع می کنم. ناگهان گردباد می شود و همه ی زندانیان به آسمان خیره می شوند. یک کیهان پیما در بالای رینگ پیدا شده و مرا نجات می دهد! مااااا! باورم نمی شه! دوستم مریخ زاده است! می گه می برمت مریخ تا دست هیچ کی بهت نرسه.

رهایی از زندان آوار

هادیران در مریخ

چند روزی هست که اومدم مریخ. اوضاع اینجام همچین تعریفی نداره. اکسیژن کمیاب شده و طرح سهمیه بندی اکسیژن هم راه به جایی نمی بره! همه کارت دریافت اکسیژنشونو می فروشن! غذاهاشم همش تکراریه. چون تو مریخ کلاً یک نوع میوه بیشتر کشت نمی شه و اونم اسکل زمینیه. اسکل زمینی از میوه های مقاوم زمینی هست و وقتی در مریخ کاشته می شه اونقدر اسکله که فکر می کنه رو زمینه و سبز می شه!

اسکل زمینی

تو رستوران ناب شعبه ی مریخ مشغول صرف اسکل پلو هستم که آیت الله مریخی سیارکی را می بینم و سلام می کنم! تلویزیون زمین تی وی۲ داره اخبار زمینو پخش می کنه. یهو لقمه اسکل پلو می پره تو گلوم! در خبرهای فوری اعلام می شه که سیاره بانو اعتراف کرده که هادیران بی گناهه و دادگاه نیویورک هادیران را آزاد اعلام می کنه! یه قلپ آب اسکل زمینی می رم بالا و فریاد می زنم جونمی جون. ایران!!! اینجانب با اولین پرواز مریخ-سبزوار برمی گردم زمین!

پایان ماموریت های غیرممکن 

 

ا. انگلیپ کوتاه شده ی انگلیسی-فارسی یا English Persian است. آن را Englip نیز می نویسند.

2. زمین تی وی (Zamin TV) شبکه ی ماهواره ای زمین است که صدای جمهوری کیهانی ایران را به آن سوی کهکشان راه شیری هم می رساند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  | 



اسکل ها در ماموریت غیرممکن

"این ماموریت غیرممکن است!" این حرفی بود که همه به من و اربابیران می گفتند. ولی ما اراده ی راسخ داشتیم تا به قلمرو ناممکن ها وارد شویم. ما تا کنون کارهای عجیب بسیاری انجام داده بودیم از جمله فتح مریخ. پس رفتن به دوردست ها آنچنان هم دور از عقل نیست. ولی خودمونیما خدایی خیلی خطرناکه!  

صبح روز چهارشنبه من و اربابیران در پایگاه فضایی بیهقی۱ سبزوار حاضر شدیم و افراد زیادی برای خداحافظی آمده بودند از جمله رییس جمهورهای کشورهای گوناگون و دانشمندان و بزرگان ایران که با چشمانی از تعجب باز ما را هاج و واج می نگریستند و بدرود می گفتند. من و اربابیران هم برای آخرین بار برایشان دست تکان دادیم و درون فضاپیما شدیم. شمارش معکوس برای پرواز آغاز شد و سازمان کیهانی پیمایی ایران (سکا)۲ پرواز ما را به جهانیان اعلام کرد.

کیهان پیمای ما

حالا نزدیک ظهر است به وقت زمین! و من با دیدن سیاره ی مریخ رفتم تو فکر. ای خدا یادش بخیر! انگار همین دیروز بود که برای نخستین بار مریخو فتح کردیم! اربابیران که خوب می دونه تو مخم چی می گذره می گه: بازم داری به این سیاره فکر می کنی؟ تو خودت صد بار زیروروش کردی ولی اونجا اثری از حیات نیست! من قبل از رفتنت بهت گفتم! این سیاره متروکست...

پایگاه فضایی در سبزوار

یادش بخیر! من اولین انسانی بودم که پام به مریخ رسید! سال ۲۰۱۵ بود که من رفتم مریخ! همه ی برنامه های تلویزیونی جهان برنامه سفرمو پوشش خبری دادن. این اولین جمله ای بود که وقتی پام به خاک رسید گفتم و از تلویزیون های جهان پخش شد:

هادیران در مریخ

با رسیدن به کمربند سیارک ها موتورهای ضد ماده رو روشن می کنیم و با سرعتی نزدیک به نور به راهمان ادامه می دهیم. نزدیکیای سیارک پ-۱۹۸ رسیدیم. حس عجیبی دارم. محیط خیلی مشکوک می زنه! اربابیران هم همین نظرو داره. می گه اینجا چه سوت و کوره، که یهو یه ناوگان بزرگ کیهانی جلومون ظاهر می شه و ما کف می کنیم. اصلا از همون اولشم نباید به این فضایی ها اطمینان می کردیم. انگار واسه جنگ اومده بودن! ولی نه! ما را بردن کاخ سبزآبی. پادشاه سیارک پ-۱۹۸ که ژوبین بزرگ نام داشت به پیشوازمان آمد و با درودی گرم از ما پذیرایی کرد. خیالمان راحت شد که اینها برای وصل کردن آمده اند نه برای فصل! اربابیران داشت هلوی سیارکی رو پوست می کرد که بخوره. منم چشمم به در و دیوار سبز رنگ کاخ بود. جداً شگفت آور بود.پر از گل و گیاه آبی که رو سقف رشد کرده بود.

داستان داشت خوب پیش می رفت که ژوبین پادشاه حرف کنیزکان فضایی رو کشید وسط که ما سرخ شدیم. هی ازون اصرار و از ما انکار. کمکم جمع بزرگان داشتن داغ می کردن و ما رو بد نگاه می کردن. مثله اینکه رد پیشنهاد به منزله ی بی احترامی به اونا بود. ژوبین پادشاه گفت: دخترم سیاره بانو از هادیران خوشش اومده! اول اونا برن بیشتر با هم آشنا شن بعدشم یه دختر دیگم از اربابیران خوشش اومده!

سیاره بانو

 یعنی چی؟ من نمی خوام. عجب گیری افتادیما.  بلند گفتم: نه! خیلی بهشون برخورد. اربابیران در گوشم گفت: کارت ساختست من به یه بهونه ای میرم تو طیارمون! تو هم هر جور تونستی بیا. اینجا جای موندن نیست.

اربابیران از ژوبین اجازه خواست تا برای آوردن یک سوغاتی زمینی به فضاپیما برود و برگردد. من تنها موندم با هزاران چشم منتظر!هر چی گفتم نه، من زن و بچه دارم. متاهلم. پادشاه گفت: نه! این سیاره بانو خیلی خاطرخوات شده! گفتم: جداً! جون من بی خیال شو! اصلا من نازی رو طلاق نمی دم! ای خداااا!!! عجب گیری افتادیما...

 منم پاشدم که دست به سرشون کنم و در برم که با اشاره پادشاه چند تا غول سبز بی شاخ و دم یقمو گرفتن و بردنم انداختن تو یه اتاق و در رو روم قفل کردن. خدا بیامرزم!دیدم یه موجود سبز رنگ قد بلند با موهای طلایی و چشمان درشت رو تخت یه وری خوابیده! رفتم نشستم رو صندلی. گفتم: ببین. بذار همین حالا روشنت کنم! من با تو نمی خوام...! لبخندی زد و از رو تخت پاشد و با ناز اومد طرف من. آقا منو می گی خیس عرق! گفتم الان این زنیکه فضایی بی شعور به ما تجاوز می کنه! ولی اومد جلو روم وایستاد. گفتم: تو رو خدا! شما مگه اینجا قحطی مرد دارین! نوک انگشتاشو زد به سینم و گفت: زی ی ی! گفتم: نه حالا جدی چرا من؟! بی خیال نمی شی؟! دوباره دست زد و گفت: زیزززی ززز! گفتم: چی می گی؟ زبون پارسی هم حالیت نیست؟ تو دیگه چه جونوری هستی! دوباره انگشتشو کشید به سینم و گفت: زی زی زززیززز! گفتم: اصلا به درک! مرگ یه بار شیونم یه بار! حالا شما چه طور با هم حال می کنین؟! انگشتو زد و گفت: زیززززییزززز ززززز زی ززز...!

یهو پریدم هوا. اَه! ای دل غافل! از اون موقع داشته ازمون سواستفاده می کرده حالیمون نبوده!

سریع دویدم سمت پنجره. بازش کردم دیدم اربابیران با نیش باز تو فضاپیما نشسته! سریع گفت: بپر بالا. تو راه هی می خندید! گفتم: کوفت! نخند!

گازشو گرفتیم و با سرعت برق و باد راه افتادیم. نیروهای ژوبین سر رسیدند و دور تا دورمونو محاصره کردن. ما درو باز کردیم و دستامونو بردیم بالا! و خودمونو تسلیم کردیم. آخه ما فقط دو تا بودیم و نمی تونستیم از پس اون همه فضایی بر بیایم.

بعد ما را بردن به یه زندان ترسناک و در بند ۲۰۹ زندانی شدیم...

۱. پایگاه فضایی بیهقی بزرگترین پایگاه فضایی زمین است و ۹۰٪ پروازها به فضا از این پایگاه انجام می شود.

۲. سازمان کیهان پیمایی ایران "سکا" بزرگترین سازمان در نوع خود است و از سازمان فضایی ناسا در آمریکا خیلی خوفتر است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

آمریکایی ها و فضایی ها

عکس العمل آمریکا و غربی ها نسبت به بازداشت ما در سیارک پ-۱۹۸

زن زیبای سال!

آیا اربابیران و هادیران زنده از دست ژوبین به در خواهند رفت؟

آیا زندانیان بند ۲۰۹ می توانند کمکی برای حل این مشکل بکنند؟

خواهیم دید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  | 



پس از رکود اقتصادی اروپا در سال ۲۰۱۳، ترکیه از از پیوستن به اتحادیه ی اروپا منصرف شده بود و حالا خودش رو به آب و آتیش می زد که جزو ایران بزرگ شود. اون روز  درست یک هفته از اومدنم به ایران می گذشت. رفته بودم دفتر ریاست جمهوری تا اربابیران را ببینم. رفتم تو اتاق دیدم پشت میز ریاست نشسته. گفت داره درخواست دولت ترکیه را برای الحاق به ایران بررسی می کنه. بهش گفتم: بی گدار به آب نزن. اول همه ی جوانب کار را در نظر بگیر، بعد تصمیم نهایی رو بگیر. فعلا ترکیه رو بی خیال. بیا ببین این اسرائیل و فلسطین چه الم شنگه ای به راه انداختن. وقتشو یه مداخله ای توی کار بکنی.


اربابیران گفت: هادیران! تو خودت خوب می دونی که دخالت در مسائل سیاسی دیگر کشورها، کلاً تو گروه خونی ما نیست. ولی این بار قضیه فرق می کنه. جون کلی آدم در میونه. باید کاری کنیم که هم فلسطینی ها رو راضی کنه  و هم اسرائیلی ها رو و جفتشونو از سردرگمی نجات بدیم.


بعد من و اربابیران برای ۴ ساعت پیاپی با هم حرف زدیم و آخر سر به یه راه حل نهایی رسیدیم! عصر همان روز جمهوری کیهانی ایران در بیانه ای اعلام کرد، حاضر است برای کاهش تنش ها میان دو طرف اسرائیلی و فلسطینی یک طرح عمرانی بزرگ را در دریای مدیترانه اجرا کند ولی از فاش ساختن جزئیات بیشتر درباره این طرح خودداری نمود.

صبح فردای آن روز، سران طرف فلسطینی به نام شیخ رجا عباس  و طرف  اسرائیلی به نام موشه خاخال در کنفرانس سبزوار آمدند. اربابیران و چند تن از  بزرگان دیگر در مجلس حضور داشتند. من نیز به عنوان ناظر در جلسه حاظر بودم و تک تک این کلمات را با گوش خود شنیدم که در اینجا می آورم.

زمانی که اربابیران داشت طرح پیشنهادی خود را ارائه می داد، چشم دو طرف فلسطینی و اسرائیلی برقی زد و هر دو طرف کم و بیش راضی به نظر می رسیدند.

اربابیران ادامه داد: با این طرح عمرانی مساحتی برابر کشور کنونی اسرائیل در دریای مدیترانه خاکریزی می گردد و کشور کنونی به فلسطینی ها بازگردانده می شود.

یهو خاخال رییس جمهور اسرائیل پرید وسط حرف، داد و بیداد که این چیه؟! مساحت به این کمی نمی خوایم! مثله این که دارین ما رو از سرزمین های اشغالی خودمون بیرون می کنین! باید یه چی این وسط گیر ما بیاد.

اربابیران پاسخ داد: ببین جانم نمی شه هم خدا رو بخوای هم خرما رو!

خاخال اومد جلو اربابیران زانو زد، عین کنه چسبید بهش. هی ناله و زاری که ما زن و بچه داریم. بچه ها برا بازی زمین می خوان. تو رو خدا، فقط یه کم بیشتر! و با نگاه غضب آلود اربابیران چنان اَر اَری سر داد که بیا و بین. گوش عالم و آدمو کر کرده بود. دیگه داشت ضجه می زد و به پای اربابیران افتاده بود...

اربابیران هم که این وضعیت رقّت انگیز را دید، بادی به غبغب انداخت و گفت: سگ خور! مساحت زمینتونو چند درصد افزایش میدیم. ولی دیگه این طرفا پیداتون نشه ها.

خاخال رییس جمهور اسرائیل عین برق گرفته ها پرید جلو اربابیران.گفت: خدا از بزرگی کمتون نکنه قربان، جمهوری کیهانی ایران به سلامت باد، بذارین دستتونو ببوسم ارباب بذارین.

اربابیران تو صندلیش رفت عقبتر و با اشاره دست به بادیگاردها گفت: جمعش کنین این بیچاره را. دل ما رو متغیّر کرد...

ناگفته نماند در همین زمان، شیخ عباس رییس جمهور فلسطین هم کلاشو انداخته بود هوا و داشت بندری می زد. حالا بیا! حالا برو! حالا بیا...

حل مشکلات فلسطین و اسراییل به دست ایران

و یک بار دیگر این نبوغ بی نظیر  و هوش سرشار من و اربابیران بود که گره از یکی دیگر از مشکلات گیتی باز کرد و شمار بسیاری را نجات داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  | 



چنین است رسم سرای درشت   گهی پشت بر زین گهی زین به پشت

فردوسی(۱)

وای! بازم دارم دیر به جشن تولد اربابیران می رسم! آخه تقصیر منم نیست. این هواپیماییِ قراضه ی آمریکا یه بارم نمی تونه منظم باشه. همیشه تاخیر داره. به نظر من باید در این کارخونه بویینگ را گل بگیرن، هواپیماهاش خیلی درب و داغونه.

همین جور که تو هواپیما نشستم خاطرات زندگیم عین برق از جلوم می گذره. پیدا شدن نوشته های باستانی، فرود کیهان پیمای بیگانه، جهانی شدن پارسی و آمدن به آمریکا در ۳ سال پیش! آره! من چند سالی بود آمریکا بودم، نه برای زندگی و پژوهش. چون کجا برای زندگی و کار از ایران بهتر؟ کشوری که در حال حاضر تولید ناخالص کیهانیش از دیگر کشورای جهان با هم بیشتره و...

نه. من اصلا برای یاری به قحطی زده های آمریکایی و به خاطر کمک های بشر دوستانه رفته بودم آمریکا. یادمه زمانی که داشتم می رفتم، اربابیران به من گفت: "نرو! زندگی رو برای خودت سخت نکن." منم بهش گفتم: اون بدبخت بیچاره ها به من نیاز دارند. نمی شه همین جور اونا را به امون خدا ول کرد.

این حس نوع دوستی من بود که باعث شده بود ۳ سال پیاپی را تو او جهنم دره ی آمریکا دوام بیارم، به ویژه که من تو نیویورک بودم و اونجا مردمش از تشنگی آب جوب(پپسی) می خوردن و برای یه لقمه کله پاچه از سر و کول هم بالا می رفتن. من دارم رو فرهنگشون کار می کنم، چون این یانکی های بی تمدن از شهرنشینی و آداب معاشرت با فضایی ها هیچی حالیشون نیست.برای نمونه یک بار که با سیمرغ۷۷۷ (۲)که هواپیمای شخصیمه تو لس آنجلس فرود اومدم، این قدر ندید بدید بازی در اوردن و هواپیمامو دستمالی کردن که مجبور شدم هواپیمامو بفرستم صافکاری نقاشی! الانم به همین دلیل با این خطوط کوفتی امریکن ایرلاینز به ایران می یام. 

همین جور داره خاطرات امریکا تو ذهنم می گذره. چه روزای سختی که تو چادرهای سوادآموزی به جوانان آمریکایی آموزش زبان پارسی می دادم و اونام با علاقه ی بسیار به درس هام گوش می دادن و هر واژه ی پارسی که می گفتم از دهنم می قاپیدند و از بر می کردند...

آرزوی همه ی آمریکایی ها مهاجرت به ایران است.

آمریکایی ها مشتاق مهاجرت به ایران هستند.

"متحیر و شکسته دل می رفتند، راست بدان مانست که گفتی مالبرو می کشند، توفانی همه کاترینا و تنگی نفقه، آی پاد نایافت و مک دونالدز بدمزه و مردم روزه به دهن؛ در راه هادیران بر چند تن بگذشت که خودروی فورد خود از جوب بیرون می کشیدند و می گریستند. دلش بپیچید و گفت: سخت تباه شده حال این آمریکا".

ابوالفرانسیکو مک هقی(۳)

اصطلاح "گرین کارت آمریکا، سه تا صد تومن" این روزا جا افتاده که نشان دهنده ی بی ارزشی و مسخرگی گرین کارت آمریکا است. من هم هر زمان می خوام اربابیران را دست بندازم بهش می گم "گرین کارت دار" که از خجالت سرخ می شه و یه بار درگوشی به من گفت: "به کسی نگی من می خواستم برم آمریکا ها! من جلو ملت آبرو دارم."

جنیفر آرزوی آمدن به شهرک سینمایی چوبیران را در سر می پروراند.

یکی از بحث های داغ خبری در هفته ی اخیر این بود(۴)

در هر حال الان دارم پس از مدت ها دوری به دیدن اربابیران در میهن گرامیم ایران می روم. کشوری که  آسمانش بلورین و درخشان، شهرهایش آباد و پاکیزه و کارخانه هایش عین ساعت کار می کنند.

از فرودگاه میان کهکشانی مهرآباد که پیاده می شوم، گارد ریاست جمهوری مرا با افتخار سوار خودروی سمند آتشپا(۵) کرده و دم دفتر ریاست جمهوری پیاده می کند، جایی که اربابیران به پیشوازم نشسته...

 

۱. آیا حکیم بلندپایه ی توس هم جز آن دسته از دانشمندان پنهان بوده است؟! خدا می داند!

۲. سیمرغ۷۷۷ از هواپیماهای نوین ساخت جمهوری کیهانی ایران است که به دست متخصان داخلی و کیهانی ساخته شده و پیشتاز عرصه ی هوانوردی است.

۳. ابوالفرانسیکو مک هقی (AbulFrancisco McHaghi) از تاریخ نگاران نامی آمریکایی است که در نوشتن از شیوه ی نوشتن تاریخ نگار گرانقدر اهل سبزوار، ابوالفضل بیهقی پیروی می کند. 

4. با رو به وخامت رفتن صنعت سینما در هالیوود، بازیگر آمریکایی جنیفر لوپز به مادرزنش اعلام کرد که قصد دارد برای کار در شهرک سینمایی چوبیران به ایران بیاد، ولی با مخالفت شدید مادرزنش رو به رو شد. به گزارش حاضران کار به سیلی کاری هم کشید!

5. " سمند آتش پا" یک خودروی درباری است که از گونه ی "6 در" آن در همه جای جهان برای رفت و آمد سیاستمداران استفاده می کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  |