تبليغاتX
اسکل(انجمن سری کارشناسان لایق)


هیچوقت توی عمرم تا این اندازه نترسیده بودم. حتی اونموقع که دوباره "اسکل" رو سرپا کردیم و دشمن میخواست ترورمون کنه.

روزنامه اول

روزهای اول توی بند ۲۰۹ ما رو توی یک سلول جدا و بسته گذاشتن. نه کسی رو میدیدیم و نه کسی از وجود ما خبر داشت. و همه نگرانیمون این بود که شاید هیچوقت در زمین نفهمند که ما دستگیر شده ایم و به کمک نیاز داریم. اما بعد از یک هفته دوتا روزنامه برامون آوردن که اولی به نام صبح سیارک بود و چاپ خودشون بود و دومی ایران امروز بود چاپ تهران. گرچه خوندن صبح سیارک به زبون سیارکی سخت بود اما هادیران از پسش بر اومد. لاقل میشد امیدوار بود که تو زمین میدونن ما کجاییم.

ایران امروز

اما دیوونه ها عکس ما رو با چشم بند چاپ کرده بودن! بالاخره بعد از اینکه فهمیدیم زمینیا میدونن ما کجاییم ما رو بردن قاطی زندونیا. اونجا بود که فهمیدیم بند ۲۰۹ مخصوص زندانیای سیاسیه! تعدادی از دانشجوهای زندانی ما رو که دیدن از خوشحالی سر از پا نمیشناختن اما آروم که شدن شروع کردن به گریه! انگار تازه فهمیده بودن ژوبین ظالم تر از این حرفهاست!

البته زندان اطلاعات خوبی هم به ما داد و ما اونجا حتی یک کنیزک فضایی رو از نزدیک دیدیم که بازداشت بود:

کار جالبی که اونا میکردن این بود که هرروز به ما ایران امروز میدادن تا بخونیم و ما اطلاعات زیادی ازش کسب میکردیم و امیدوار میشدیم:

باید بگم ما از همون اول به دست داشتن آمریکاییها تو این ماجرا شک داشتیم چون صدای صحبت انگلیسی رو از دفتر زندان میشنیدیم اما این عکس که تو ایران امروز چاپ شد شکمون رو به یقین تبدیل کرد:

درست یک ماه بعد از زندانی شدن ما بود که صداهایی از بیرون زندان شنیدیم که اول نامفهوم بود اما نزدیک که شد میشنیدیم که عده ای بیرون زندان میگفتن: "زندانی فضایی آزاد باید گردد" دانشجوها فورا به ما گفتن این مردم سیارک هستند که شورش کردند در همین حال ما هم داخل زندان شورش کردیم. همه مامورها رو خلع سلاح کردیم ولی کلید زندان رو پیدا نکردیم. داشتیم نا امید میشدیم که یهو در باز شد و ما قامت سیاره بانو رو دیدیم که داره به ما نزدیک میشه. هادیران یهو در رفت پشت من و گفت این الان به من تجاوز میکنه! اما سیاره بانو با آرامش اومد جلو هادیران و شکم بالا اومده اش رو نشون داد و گفت: حالا که خودت میخوای بری برو. اما این بچه تنها یادگار من از توئه!!! هادیران با وحشت به من نگاه میکرد. غیر قابل باور بود اما معجزه عشق مارو نجات داده بود!

بیرون زندان بلبشویی بر پا بود. همه چیز به هم ریخته بود که یهو ما کیهان پیمای سیاره بانو رو دیدیم که کلیدشو داده بود به ما. در همین حال تیم نجات هم به ما ملحق شد و ما با حداکثر سرعت از اونجا در رفتیم.

موقع ورود به ایران هم استقبال خوبی از ما شد اما هادیران هنوز تو فکر سیاره بانو و فرزند نا خواسته اش بود

تقریبا همه چیز خوب پیش رفته بود که صبح روز بعد هادیران که روزنامه غرب متمایل به آمریکا دستش بود اومد تو و من باورم نمیشد چی میدیدم!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل اربابیران  | 



اسکل ها در ماموریت غیرممکن

"این ماموریت غیرممکن است!" این حرفی بود که همه به من و اربابیران می گفتند. ولی ما اراده ی راسخ داشتیم تا به قلمرو ناممکن ها وارد شویم. ما تا کنون کارهای عجیب بسیاری انجام داده بودیم از جمله فتح مریخ. پس رفتن به دوردست ها آنچنان هم دور از عقل نیست. ولی خودمونیما خدایی خیلی خطرناکه!  

صبح روز چهارشنبه من و اربابیران در پایگاه فضایی بیهقی۱ سبزوار حاضر شدیم و افراد زیادی برای خداحافظی آمده بودند از جمله رییس جمهورهای کشورهای گوناگون و دانشمندان و بزرگان ایران که با چشمانی از تعجب باز ما را هاج و واج می نگریستند و بدرود می گفتند. من و اربابیران هم برای آخرین بار برایشان دست تکان دادیم و درون فضاپیما شدیم. شمارش معکوس برای پرواز آغاز شد و سازمان کیهانی پیمایی ایران (سکا)۲ پرواز ما را به جهانیان اعلام کرد.

کیهان پیمای ما

حالا نزدیک ظهر است به وقت زمین! و من با دیدن سیاره ی مریخ رفتم تو فکر. ای خدا یادش بخیر! انگار همین دیروز بود که برای نخستین بار مریخو فتح کردیم! اربابیران که خوب می دونه تو مخم چی می گذره می گه: بازم داری به این سیاره فکر می کنی؟ تو خودت صد بار زیروروش کردی ولی اونجا اثری از حیات نیست! من قبل از رفتنت بهت گفتم! این سیاره متروکست...

پایگاه فضایی در سبزوار

یادش بخیر! من اولین انسانی بودم که پام به مریخ رسید! سال ۲۰۱۵ بود که من رفتم مریخ! همه ی برنامه های تلویزیونی جهان برنامه سفرمو پوشش خبری دادن. این اولین جمله ای بود که وقتی پام به خاک رسید گفتم و از تلویزیون های جهان پخش شد:

هادیران در مریخ

با رسیدن به کمربند سیارک ها موتورهای ضد ماده رو روشن می کنیم و با سرعتی نزدیک به نور به راهمان ادامه می دهیم. نزدیکیای سیارک پ-۱۹۸ رسیدیم. حس عجیبی دارم. محیط خیلی مشکوک می زنه! اربابیران هم همین نظرو داره. می گه اینجا چه سوت و کوره، که یهو یه ناوگان بزرگ کیهانی جلومون ظاهر می شه و ما کف می کنیم. اصلا از همون اولشم نباید به این فضایی ها اطمینان می کردیم. انگار واسه جنگ اومده بودن! ولی نه! ما را بردن کاخ سبزآبی. پادشاه سیارک پ-۱۹۸ که ژوبین بزرگ نام داشت به پیشوازمان آمد و با درودی گرم از ما پذیرایی کرد. خیالمان راحت شد که اینها برای وصل کردن آمده اند نه برای فصل! اربابیران داشت هلوی سیارکی رو پوست می کرد که بخوره. منم چشمم به در و دیوار سبز رنگ کاخ بود. جداً شگفت آور بود.پر از گل و گیاه آبی که رو سقف رشد کرده بود.

داستان داشت خوب پیش می رفت که ژوبین پادشاه حرف کنیزکان فضایی رو کشید وسط که ما سرخ شدیم. هی ازون اصرار و از ما انکار. کمکم جمع بزرگان داشتن داغ می کردن و ما رو بد نگاه می کردن. مثله اینکه رد پیشنهاد به منزله ی بی احترامی به اونا بود. ژوبین پادشاه گفت: دخترم سیاره بانو از هادیران خوشش اومده! اول اونا برن بیشتر با هم آشنا شن بعدشم یه دختر دیگم از اربابیران خوشش اومده!

سیاره بانو

 یعنی چی؟ من نمی خوام. عجب گیری افتادیما.  بلند گفتم: نه! خیلی بهشون برخورد. اربابیران در گوشم گفت: کارت ساختست من به یه بهونه ای میرم تو طیارمون! تو هم هر جور تونستی بیا. اینجا جای موندن نیست.

اربابیران از ژوبین اجازه خواست تا برای آوردن یک سوغاتی زمینی به فضاپیما برود و برگردد. من تنها موندم با هزاران چشم منتظر!هر چی گفتم نه، من زن و بچه دارم. متاهلم. پادشاه گفت: نه! این سیاره بانو خیلی خاطرخوات شده! گفتم: جداً! جون من بی خیال شو! اصلا من نازی رو طلاق نمی دم! ای خداااا!!! عجب گیری افتادیما...

 منم پاشدم که دست به سرشون کنم و در برم که با اشاره پادشاه چند تا غول سبز بی شاخ و دم یقمو گرفتن و بردنم انداختن تو یه اتاق و در رو روم قفل کردن. خدا بیامرزم!دیدم یه موجود سبز رنگ قد بلند با موهای طلایی و چشمان درشت رو تخت یه وری خوابیده! رفتم نشستم رو صندلی. گفتم: ببین. بذار همین حالا روشنت کنم! من با تو نمی خوام...! لبخندی زد و از رو تخت پاشد و با ناز اومد طرف من. آقا منو می گی خیس عرق! گفتم الان این زنیکه فضایی بی شعور به ما تجاوز می کنه! ولی اومد جلو روم وایستاد. گفتم: تو رو خدا! شما مگه اینجا قحطی مرد دارین! نوک انگشتاشو زد به سینم و گفت: زی ی ی! گفتم: نه حالا جدی چرا من؟! بی خیال نمی شی؟! دوباره دست زد و گفت: زیزززی ززز! گفتم: چی می گی؟ زبون پارسی هم حالیت نیست؟ تو دیگه چه جونوری هستی! دوباره انگشتشو کشید به سینم و گفت: زی زی زززیززز! گفتم: اصلا به درک! مرگ یه بار شیونم یه بار! حالا شما چه طور با هم حال می کنین؟! انگشتو زد و گفت: زیززززییزززز ززززز زی ززز...!

یهو پریدم هوا. اَه! ای دل غافل! از اون موقع داشته ازمون سواستفاده می کرده حالیمون نبوده!

سریع دویدم سمت پنجره. بازش کردم دیدم اربابیران با نیش باز تو فضاپیما نشسته! سریع گفت: بپر بالا. تو راه هی می خندید! گفتم: کوفت! نخند!

گازشو گرفتیم و با سرعت برق و باد راه افتادیم. نیروهای ژوبین سر رسیدند و دور تا دورمونو محاصره کردن. ما درو باز کردیم و دستامونو بردیم بالا! و خودمونو تسلیم کردیم. آخه ما فقط دو تا بودیم و نمی تونستیم از پس اون همه فضایی بر بیایم.

بعد ما را بردن به یه زندان ترسناک و در بند ۲۰۹ زندانی شدیم...

۱. پایگاه فضایی بیهقی بزرگترین پایگاه فضایی زمین است و ۹۰٪ پروازها به فضا از این پایگاه انجام می شود.

۲. سازمان کیهان پیمایی ایران "سکا" بزرگترین سازمان در نوع خود است و از سازمان فضایی ناسا در آمریکا خیلی خوفتر است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

آمریکایی ها و فضایی ها

عکس العمل آمریکا و غربی ها نسبت به بازداشت ما در سیارک پ-۱۹۸

زن زیبای سال!

آیا اربابیران و هادیران زنده از دست ژوبین به در خواهند رفت؟

آیا زندانیان بند ۲۰۹ می توانند کمکی برای حل این مشکل بکنند؟

خواهیم دید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  | 



و آنگاه کسانی در غرب پدیدار میگردند حال آنکه کاسه و کوزه جمع نموده [اند] زیر بغل [گرفته] ندای آه و آه سر میدهند و میروند

نصرت المدارس (۱)

هفته پیش داشتم با رئیس دفترم نامه های رسیده رو یه نگاهی مینداختم که دیدم یه نامه از سیارک پ-۱۹۸ رسیده. فوری بازش کردم و خوندمش. دیدم از طرف سلطان اون سیارکه و به زبان پارسی-سیارکی (۲) نگاشته شده. از ما درخواست کرده بود بیایم اونجا و مشکلات مداریشونو با سیارک بغلی حل کنیم و در مقابل ۷ تا کنیز فضایی هدیه بگیریم. اینو که خوندم حالم به هم خورد. اولا که اونا عضو ادب نبودن. ثانیا که من با برده داری مخالفم ثالثا حتی اگه مخالف نبودم کی رغبت میکنه بره سمت یه جونوری که ۸ الی ۲۸ تا چشم داره و ۱۴ تا پا و ۷ تا...؟!! با این حال فوری زنگ زدم به هادیران و گفتم چیکار میکنه؟ اون هم گفت با اینکه اقدامش توهین آمیزه اما ما وظیفه داریم بهشون کمک کنیم. برای همین دستور دادیم مقدمات سفر انجام بشه.

در عین حال عکس العمل هایی که دیدیم هم جالب بود. اولش غربی ها که حسابی سوخته بودن تا دو سه روز انگشت به.. به.. دهن موندن. اما بعدش ما رو مسخره کردن که شما میخواین بدون مطالعه و هول هولکی این کارو بکنین مثل همه کاراتون.

خوب البته ما نتنها با مدرک ثابت کردیم کار ما مطالعه شده است بلکه نخبگان خودی هم از ما حمایت کردند.

البته از اونجا که کوردلان غربی قانع نمیشدن و علاوه بر غیر کارشناسانه بودن اتهام منفعت طلبانه بودن این سفر رو هم به ما میزدن جوانان ما بار دیگر مشت های خود را روانه دهان و دماغ و سایر نقاط حساس دشمن کوردل کردند.

در همین میانه بود که به ما خبر رسید پایگاه فضایی ما در سبزوار آماده پرتاب ما به فضا شده که خبر بسیار خوبی بود.

اما از اون مهمتر این بود که مایکی هم از ما حمایت کرد.

*** در آینده چه میشود؟!

*** آیا اربابیران و هادیران به سلامت به سرزمین ناشناخته قدم میگذارند؟؟؟

*** آیا دستشان به کنیزکان فضایی میرسد؟

*** همه اینها را در خاطره بعدی بخوانید...

پانویس

--------------------------------------------------------------------------------------------

(۱) نصرت المدارس یا همان نوستراداموس یک پیشگوی ایرانی "اسکل" بود که توسط اروپایی ها دزدیده شد تا برای آنها پیشگویی کند. آنها پس از آن هویت وی را تغییر دادند.

(۲)زبان پارسی-سیارکی یک لهجه غلیظ از فارسی است که در سیارکهایی دورتر از ۷۳۱/۸۹۱ سال نوری تکلم میشود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل اربابیران  | 



پس از رکود اقتصادی اروپا در سال ۲۰۱۳، ترکیه از از پیوستن به اتحادیه ی اروپا منصرف شده بود و حالا خودش رو به آب و آتیش می زد که جزو ایران بزرگ شود. اون روز  درست یک هفته از اومدنم به ایران می گذشت. رفته بودم دفتر ریاست جمهوری تا اربابیران را ببینم. رفتم تو اتاق دیدم پشت میز ریاست نشسته. گفت داره درخواست دولت ترکیه را برای الحاق به ایران بررسی می کنه. بهش گفتم: بی گدار به آب نزن. اول همه ی جوانب کار را در نظر بگیر، بعد تصمیم نهایی رو بگیر. فعلا ترکیه رو بی خیال. بیا ببین این اسرائیل و فلسطین چه الم شنگه ای به راه انداختن. وقتشو یه مداخله ای توی کار بکنی.


اربابیران گفت: هادیران! تو خودت خوب می دونی که دخالت در مسائل سیاسی دیگر کشورها، کلاً تو گروه خونی ما نیست. ولی این بار قضیه فرق می کنه. جون کلی آدم در میونه. باید کاری کنیم که هم فلسطینی ها رو راضی کنه  و هم اسرائیلی ها رو و جفتشونو از سردرگمی نجات بدیم.


بعد من و اربابیران برای ۴ ساعت پیاپی با هم حرف زدیم و آخر سر به یه راه حل نهایی رسیدیم! عصر همان روز جمهوری کیهانی ایران در بیانه ای اعلام کرد، حاضر است برای کاهش تنش ها میان دو طرف اسرائیلی و فلسطینی یک طرح عمرانی بزرگ را در دریای مدیترانه اجرا کند ولی از فاش ساختن جزئیات بیشتر درباره این طرح خودداری نمود.

صبح فردای آن روز، سران طرف فلسطینی به نام شیخ رجا عباس  و طرف  اسرائیلی به نام موشه خاخال در کنفرانس سبزوار آمدند. اربابیران و چند تن از  بزرگان دیگر در مجلس حضور داشتند. من نیز به عنوان ناظر در جلسه حاظر بودم و تک تک این کلمات را با گوش خود شنیدم که در اینجا می آورم.

زمانی که اربابیران داشت طرح پیشنهادی خود را ارائه می داد، چشم دو طرف فلسطینی و اسرائیلی برقی زد و هر دو طرف کم و بیش راضی به نظر می رسیدند.

اربابیران ادامه داد: با این طرح عمرانی مساحتی برابر کشور کنونی اسرائیل در دریای مدیترانه خاکریزی می گردد و کشور کنونی به فلسطینی ها بازگردانده می شود.

یهو خاخال رییس جمهور اسرائیل پرید وسط حرف، داد و بیداد که این چیه؟! مساحت به این کمی نمی خوایم! مثله این که دارین ما رو از سرزمین های اشغالی خودمون بیرون می کنین! باید یه چی این وسط گیر ما بیاد.

اربابیران پاسخ داد: ببین جانم نمی شه هم خدا رو بخوای هم خرما رو!

خاخال اومد جلو اربابیران زانو زد، عین کنه چسبید بهش. هی ناله و زاری که ما زن و بچه داریم. بچه ها برا بازی زمین می خوان. تو رو خدا، فقط یه کم بیشتر! و با نگاه غضب آلود اربابیران چنان اَر اَری سر داد که بیا و بین. گوش عالم و آدمو کر کرده بود. دیگه داشت ضجه می زد و به پای اربابیران افتاده بود...

اربابیران هم که این وضعیت رقّت انگیز را دید، بادی به غبغب انداخت و گفت: سگ خور! مساحت زمینتونو چند درصد افزایش میدیم. ولی دیگه این طرفا پیداتون نشه ها.

خاخال رییس جمهور اسرائیل عین برق گرفته ها پرید جلو اربابیران.گفت: خدا از بزرگی کمتون نکنه قربان، جمهوری کیهانی ایران به سلامت باد، بذارین دستتونو ببوسم ارباب بذارین.

اربابیران تو صندلیش رفت عقبتر و با اشاره دست به بادیگاردها گفت: جمعش کنین این بیچاره را. دل ما رو متغیّر کرد...

ناگفته نماند در همین زمان، شیخ عباس رییس جمهور فلسطین هم کلاشو انداخته بود هوا و داشت بندری می زد. حالا بیا! حالا برو! حالا بیا...

حل مشکلات فلسطین و اسراییل به دست ایران

و یک بار دیگر این نبوغ بی نظیر  و هوش سرشار من و اربابیران بود که گره از یکی دیگر از مشکلات گیتی باز کرد و شمار بسیاری را نجات داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل هادیران  | 



چشم بندی کرده اند ای بینظر         درمن آی و هیچ مگریز از شرر

مولانا بلخی (۱)

دوست من بالاخره از آمریکا اومد. خدارو شکر که هنوز سالم بود. هی بهش میگم آخه آدم عاقل که نمیره وسط صد جور مرض.

حالا انسان دوستی به کنار وطن پرستی چی میشه؟ این آمریکاییها با پدیده هجوم مغزها که سر ما آوردن دارن همه ثروتمونو غارت میکنن اونوقت ما که از دست ورود قاچاقیشون دور ایران رو دیوار حائل کشیدیم میرن به سازمان حمایت از جانداران شکایت میکنن.حالا الان که خوبه باید اول برن ترکیه تا ویزا بشن. تا همین دو سال پیش قاچاق میومدن ایران بعدا کارت سبز میگرفتن. چون حقوق کم میگیرن همه هم استخدامشون میکنن. تازه رئیس جمهورشون به ما اعتراض میکنه میگه ما دچار شرق زدگی شدیم.

 

ما هم که دیدیم اینا مجانی میان ایران گفتیم خوب لاقل پول میگیریم و کارت سبز قرعه کشی میکنیم

از اون طرف آمریکاییها هم انجمن جلوگیری از فرار مغزها ساختن. باز خدا رو شکر مهاجرا کم میشن!

البته ما که به هر کسی کارت سبز نمیدیم. فقط نخبگان!

و خوب اونا هم حق دارن که آمریکا رو ول کنن چون وضعشون واقعا بده!

و این هم جدیدترین توطئه آمریکا علیه ما:

البته ما ساکت ننشستیم و دست اونا رو رو کردیم:

خوب از موضوع مهاجرت که بگذریم باید یگم دیروز هادیران به من زنگ زد و از من خواست تا فردا در جلسه ادب شرکت کنم. و قرار شد بعد از اون باهم چرخی تو خیابونای تهران بزنیم. خوب از وقتی ادب جایگزین UN شده دیگه لازم نیست برای یک جلسه ساده تا مرکز توحش بریم!

 

پانویس:

(۱) مولانا طبق مطالعات انجام شده یک اسکل بزرگ بوده و در این بیت اشاره به علم محدود آن زمان دارد

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط بزرگ اسکل اربابیران  |